يکشنبه 07 خرداد 1396
مقالات کمينه
12

مرجعیت عام و دولت مطلقه 

مرجعیت عام و دولت مطلقه

 مرجعیت عام و دولت مطلقه

پديد آورنده: محمد قوچانی

نام «مرجعيت» در تاريخ جديد ايران (از قاجاريه تاكنون) نشان «سنت» است. بدين معنا كه اگر دانشگاه زادگاه تجدد (غربى) شناخته مى شود و مادر جنبش روشنفكرى و ايدئولوژى روشنگرى، حوزه پاسگاه سنت معرفى مى شود و پدر نهاد روحانى و ايدئولوژى سنت گرايى. رده بندى «حوزه و دانشگاه» يا «مرجعيت و روشنفكرى» به عنوان اقطاب دوگانه «سنت و تجدد» بازتاب ديدگاهى است كه بر تضاد اين دو استوار شده و چون دين را جز سنت نمى داند و كاركرد مرجعيت را جز پاسداشت سنت نمى شمارد بر تضاد دين و تجدد تاكيد مى كند و تجددخواهى و نوگرايى نهاد مرجعيت را از جمله تلاش­هاى ساده دلانه نهضت روشنفكرى دينى و تلاش براى پينه زدن جهان جديد بر پيراهن كهنه جهان قديم معرفى مى كند و در تحليل نهايى تجددخواهى مراجع تقليد شيعه (از جمله مشروطه خواهى آخوند خراسانى و علامه نائينى) را مطالباتى فردى، اخلاقى (متناسب با روحيه نوخواهى و آزادگى شخصى و نه اعتقادى فقيه) يا سياسى، اجتماعى (متناسب با فشارهاى زمانه و نيازهاى جامعه و در زمره احكام ثانويه) مى دانند. با وجود اين مطالعه زندگى فقيه بزرگ معاصر «آيت الله سيدمحمدحسين طباطبايى بروجردى» مى تواند اين فرضيه را ثابت كند كه گرچه برخلاف تلاشهاى جنبش روشنفكرى دينى ميان تجدد غربى و انديشه شيعى تفاوتهاى جدى وجود دارد كه گاه امتزاج آنها را ناممكن مى سازد و يا به نقض غرض و استحاله تشيع در تجدد منتهى مى شود، اما اصلاح طلبى دينى و شيعى و ايجاد نسبتى نوگرايانه ميان سنت و تجدد در تشيع ممكن است و بلكه مى تواند به پايه گذارى «تجددى ديگر» منتهى شود. تجددى كه اگرچه غرب گرايانه نيست اما اصلاح طلبانه و نوگرايانه است. انتخاب فقيهى چون آيت الله بروجردى براى اين مطالعه موردى نيز انتخابى آگاهانه است. چرا كه مى دانيم آن مرحوم هرگز از دل باختگان انديشه روشنفكرى دينى (به معناى جديد آن) يا حتى اصلاح طلبى دينى نبوده بلكه با آن مرزبندى ظريفى داشت. اگر در عهد حيات آيت الله بروجردى، نهضت مشروطه مهمترين عرصه نسبت جويى دين و تجدد بود مى دانيم كه آيت الله بروجردى نسبت به اين عرصه و تجربه به شدت بدگمان بود و با وجود آنكه استادش مرحوم آخوند خراسانى پيشواى فقهاى مشروطه خواه به شمار مى رفت به دليل فرجام مشروطه (كه بروجردى خود به چشم خويش ديد) نسبت به عاقبت آن بدگمان شد و شايد ميل به دورى از سياست در اثر همين تجربه ناكام به ويژگى رفتارى آيت الله بروجردى تبديل شد و حتى زمانى كه در سال­هاى «نهضت ملى» فرصتى فراخ براى سياست ورزى و اصلاح طلبى علماى دين ايجاد شد و گروهى همچون آيت الله كاشانى مرزهاى جديدى در تعريف نهاد روحانيت را درنورديدند و خويش را همپاى رجال ملى و روشنفكران سياسى معرفى كردند، آيت الله بروجردى از اين تعريف دورى گزيد و همان فقيه سنتى باقى ماند. با اين اوصاف چگونه مى توان از اصلاح طلبى آن مرحوم سخن گفت؟ به نظر مى­رسد تاكنون عمده محققان و مورخان در مطالعه تاريخ معاصر ايران به آرا و ديدگاه­هاى روحانيان، عالمان و مراجع تقليد توجه كرده و براساس آن افكار ايشان را اصلاح طلب يا محافظه كار خوانده اند. از اين جهت بى گمان آيت الله بروجردى فقيهى محافظه كار است چرا كه خواهان حفظ وضع موجود و محاسبه كليه تحولاتى بود كه ممكن است ساختار جامعه را دگرگون كند. اما نگاهى جامعه شناختى به جايگاه آيت الله بروجردى و مرور اعمال و رفتار وى نشان مى­دهد كه آن مرحوم بدون آنكه اراده اى اصلاح طلبانه براى تحول داشته باشد در جايگاهى اصلاح طلبانه قرار گرفت.

در تاريخ معاصر ايران دو فقيه و دو شاه همزمان به قدرت مطلقه رسيده­اند. مى دانيم كه ايران همواره كشورى متكثر و به تعبيرى ملوك الطوايفى بوده است. به جز در فاصله سقوط دولت ساسانى تا تاسيس دولت صفوى (كه ايران فاقد دولت مركزى مقتدرانه بوده) حتى در عصر دولت هخامنشى و قاجارى نيز با وجود استقرار دولت متمركز ايالات و ايلات از اقتدار قابل ملاحظه­اى برخوردار بودند و به همين دليل بخش عمده­اى از تاريخ ايران را با تاريخ اروپاى قبل از عصر جديد مقايسه مى­كنند كه در آن دولت ملى وجود نداشته است. همين محققان دولت ملى را مفهومى تازه و مدرن مى دانند كه براساس آموزه­هاى توماس­هابز فيلسوف سياسى مدرن دولتى است داراى اقتدار مركزى همچون هيولايى كه كتاب مقدس آن را لوياتان مى خواند. لوياتان ايرانى (چنان كه پيشتر گزارشى از آن ارائه كرديم) از عصر ناصرى سر بلند مى­كند. ناصرالدين شاه با وجود همه هرزه گردىهاى خود (كه ربطى به سياست مدرن ندارد) اولين شاه مدرن ايران بود كه حتى پيش از رضاشاه كوشش كرد ساختار دولت مدرن را در ايران مستقر سازد. ايجاد مجلس مشورتى، هيات وزيران، نهادهاى آموزشى مدرن دولتى و در يك كلام بوروكراسى مدرن از جمله اقداماتى بود كه در عصر «استبداد منور» ناصرى رخ داد. اما همزمان در حوزه دين تحول مهمى در شرف وقوع بود كه به زودى مناسبات نهاد دين و نهاد دولت را دگرگون ساخت. كمى پيش از بركنارى ميرزا تقى خان اميركبير (واقعه اى كه ناصرالدين شاه را از نماد حكومت به اصل حاكميت تبديل كرد) شيخ مرتضى انصارى به مرجعيت رسيد. شيخ اولين فقيهى بود كه به مرجعيت عام جهان شيعه از ايران و لبنان و عراق و پاكستان و هندوستان رسيد. به مرجعيت رسيدن شيخ انصارى با هيچ رويداد سياسى ديگرى قابل مقايسه نيست. به جز به سلطنت رسيدن ناصرالدين شاه كه اندكى پيش از آن تاريخ رخ داده بود. در واقع هنگامى كه شيخ مرتضى انصارى به رياست نهاد دين مى رسيد، ناصرالدين شاه تازه با حذف اميركبير رسيدن به رياست نهاد دولت را تجربه مى كرد و هر دو ايشان رياست خود را مرهون تغيير و تحولاتى بودند كه در آغاز سلطنت قاجاريه رخ داده بود. اگر آقامحمدخان قاجار توانست حريفان سلطنت و حكومت را منكوب كند ميرزا وحيد بهبهانى نيز در همان زمان توانست حريفان فقهى و كلامى در انديشه شيعى را مغلوب سازد. غلبه اصوليون (كسانى كه باب اجتهاد را باز مى دانستند) بر اخباريون شيعه (كسانى كه نوعى نص گرايى افراطى براساس احاديث و روايات را ترويج مى كردند) همچون غلبه قاجاريه بر زنديه بود. از آن زمان بود كه شيعيان به دو گروه مجتهدان (كسانى كه قدرت استنباط احكام را داشتند) و مقلدان (كسانى كه قدرت استنباط احكام را نداشتند) تقسيم شدند اما چنين سازمانى به نظام فدرال و ملوك الطوايفى فقه شيعه در ايران پايان نداد. هر مقلدى مى توانست به مجتهد شهر و روستا و حتى محل و محله خود مراجعه كند و از هيچ نظام سلسله مراتبى دينى (همچون مسيحيت كاتوليك) پيروى نكند. پيدايش شيخ مرتضى انصارى اما به اين نظام پراكنده پايان داد. پس از پيدايش مجتهدان شيعه اكنون مجتهد مجتهدان يا اعلم  عالمان و افقه فقيهان متولد شده بود كه اقتدارى فزون تر از پادشاه ايران داشت، چه او نه فقط بر مردم ايران كه بر شيعيان جهان حكمرانى (فقهى) مى كرد كه از لبنان تا هندوستان پراكنده شده بودند و ايران جزيى (ولو جزء اعظم) از اين كل بود. در عين حال اين فقيه اعظم و مرجع عام (كه مقامى مشابه پاپ داشت) با قهر و غلبه و زور شمشير قدرت را در دست نگرفته بود. بلكه با رجوع شيعيان به وى به قدرت و مرجعيت رسيده بود و در انتخابى غيرمدرن (بدون صندوق راى) برگزيده شده بود. همچنين مرجع عام و فقيه اعظم شيعيان هرگز فقها و مراجع ديگر را حذف يا طرد نمى كرد بلكه در كنار اين اقتدار مركزى دينى اقتدارهاى كوچكى در حاشيه هم زيست مى كردند كه البته توان هماوردى با آن اقتدار فائقه مركزى را نداشتند.
سلطنت ناصرالدين شاه قاجار چندان طولانى شد كه شيخ مرتضى انصارى درگذشت در حالى كه اقتدار خويش را براى ميرزاى شيرازى به يادگار گذاشت. او نيز مرجعيت عام يافت و قيام تنباكو را عليه شاه قاجار سامان داد. قيام تنباكو عرصه نبرد دو نهاد مركزى اقتدار در ايران بود كه يكى نهاد دين و ديگرى نهاد دولت را در اختيار داشت و چون نهاد دين بر نهاد دولت محيط بود، دامنه اقتدار ميرزاى شيرازى تا خانه ناصرالدين شاه قاجار هم رفت و زن شاه قليان را از جلوى شاه كشيد و گفت همان كسى كه من را بر شما حلال كرده، اين قليان را حرام ساخته است. در واقع حكومت قاجار با پذيرش ساختار دوگانه دين و دولت در ايران و نيز پذيرش استقلال نهاد مرجعيت از نهاد سلطنت، استقلال خود را از كف داده بود. شاهان قاجار براى كسب مشروعيت ناگزير از آن بودند كه خويش را از جانب فقيهان مأذون بخوانند. همچنان كه فتحعلى شاه قاجار چنين كرده بود و همان­گونه كه محمدشاه قاجار با پناه بردن به تصوف چنين امتيازى را از خود سلب كرده بود. در عصر ناصرالدين شاه سلطنت مطلقه و مرجعيت مطلقه همپاى هم جامعه ايران را اداره مى كردند. اما با مرگ شاه مطلق، تا مدت­ها نهاد مرجعيت نيز از تمركز فاصله گرفت. با وجود ظهور علماى بزرگى مانند آخوند خراسانى، علامه نائينى، سيدابوالحسن اصفهانى و آيت الله حائرى يزدى (موسس حوزه علميه قم) بار ديگر تكثر به جهان تشيع بازگشت و تعداد مراجع تقليد هم عرض در يك عصر زياد شد. در اين سال­ها رضاشاه پهلوى سنگ بناى دولت مطلقه جديدى را گذارده بود كه در آن از مرجعيت عامه خبرى نبود. مرجعيت شيعه دوره فترت را پشت سر مى گذاشت و همزمان با تعطيل مشروطيت، نهاد روحانيت نيز (كه با تمام توان از مشروطيت دفاع كرده بود) به سرنوشت مشروطيت دچار مى شد. در اين زمان مرحوم حائرى يزدى با هوشمندى نهاد تعليمى جديدى را در قم پايه گذارى كرد كه به زودى از درون آن مرجعيت عام متولد شد. با مرگ رضاشاه وضعيت فرزند او محمدرضا شباهت بسيارى به ناصرالدين شاه يافت. اگر ناصرالدين شاه در آغاز شاهى ضعيف و تجددخواه قلمداد مى شد كه ميرزا تقى خان اميركبير دايگى او را برعهده گرفته بود، ميان محمدرضاشاه و محمدعلى فروغى نيز چنين نسبتى برقرار بود. هنوز محمدرضا شاه به سلطنت مطلقه نرسيده بود و مشروطه خواهى محمد مصدق او را همچون تجددطلبى ميرزا تقى خان اميركبير آزرده خاطر نساخته بود كه آيت الله بروجردى به مرجعيت عامه رسيد. با درگذشت آيت الله اصفهانى و آيت الله قمى و دعوت آيت الله بروجردى به قم و نشستن وى بر جاى مراجع ثلاث تقليد و گذار از نظام چندمرجعى در جهان تشيع براى دومين بار پس از شيخ مرتضى انصارى، فقيهى مرجعيت عام يافت. در اين فاصله البته تحولاتى رخ داده بود كه اقتدار نهاد مرجعيت را از عصر شيخ مرتضى انصارى گسترده تر مى ساخت. يكى از اين تحولات پيدايش تلگراف، تلفن، راديو، روزنامه، صنعت چاپ و ديگر وسايل ارتباط جمعى بود. يكى از دلايل پراكندگى مرجعيت در ايران پيش از عصر جديد، فقدان ارتباط ميان شهرها و فقها بود. به روايت مورخان مدتها بود كه عادت سفر از ايرانيان رخت  بربسته بود و فقر و اقتصاد به شدت كم رمق و معيشتى ايران مانع از تبادل فرهنگها و آثار مى شد. اولين بار در نهضت مشروطه بود كه قدرت تلگراف و تكنولوژى مدرن به كار فقه سنتى و روحانيون آمد و پيام مراجع تقليد نجف به مشروطه خواهان تهران، تبريز، اصفهان و گيلان رسيد. در عصر آيت الله بروجردى اما عمده وسايل ارتباط جمعى خير و شر خود را به علماى اسلام نشان داده بودند و اقتدار مركزى آيت الله بروجردى وى را در موقعيتى قرار مى داد كه از اين امكانات استفاده كند. نگاهى به كارنامه آن مرحوم اقدامات اصلاح طلبانه و نيز موقعيت نوگرايانه وى را نشان مى دهد. بدين­ترتيب همان­گونه كه در عصر پهلوى اول نهادهاى مدرن (دانشگاه، مدرسه، دادگسترى، ارتش و...) به مدد حمايت هسته مركزى قدرت در ايران مستقر شدند در عصر آيت الله بروجردى اين سازوكار مدرن قدم به حوزه­هاى علميه گذاشت و اقتدار مركزى آيت الله بروجردى مانع از مقاومت مرتجعان و سنت گرايان در برابر مرجعيت عام آن مرحوم شد:

1

آيت الله بروجردى مهم ترين شأن خود را حفظ ماهيت علمى و آموزشى حوزه­هاى علميه مى دانست و به شيوه سلف صالح خود آيت الله حائرى مانع از ادغام دو نهاد دين و سياست مى شد. بسيارى از محققان معاصر (از جمله آيت الله منتظرى و دكتر محسن كديور) گفته­اند كه آن مرحوم قائل به تئورى ولايت فقيه بود. گرچه اين نظريه از سوى برخى ديگر از محققان و مورخان مورد نقد قرار گرفته است اما بديهى است كه آيت الله بروجردى هيچ تلاشى براى استقرار حكومت مستقيم فقيه انجام نداد و گاه از قول وى عباراتى در رد حكومت مستقيم روحانيت نقل شده است. با وجود اين آيت الله بروجردى سياست ورزى فعال بود و به طور غريزى و ذاتى ميان حكمرانى و سياست ورزى، مقوله حكومت و امر سياست فاصله مى­گذاشت. حضور ايشان در مهم ترين عرصه­هاى تصميم­گيرى سياسى بدون آنكه وارد حكومت شود اثباتگر اين نكته است كه آيت الله بروجردى برخلاف بسيارى از روشنفكران غايت سياست ورزى را در تسخير ماشين دولت نمى داند و با تصور لنينى از قدرت نسبتى ندارد. اما در عين حال آيت الله بروجردى موثرترين عامل در تعيين رفتارهاى سياسى حكومت وقت بود.
مخالفت با اصلاحات ارضى و تهديد شاه به اينكه در صورت تغيير نظام اقتصادى كشور از فئوداليسم به سوسياليسم هدايت شده اى كه محمدرضاشاه به دنبال آن بود، نظام سياسى كشور هم از سلطنت به جمهوريت تغيير مى كند اوج هوش سياسى آيت الله بروجردى بود كه تناسب نظام سياسى و اقتصادى را به خوبى درك مى كرد.

همچنين تلاش آيت الله بروجردى براى دور ساختن فرقه بهائيت از حكومت و مبارزه تا سرحد ويرانى مركز بهائيت در تهران به دست حكومت متضمن نكات عبرت آموزى از سياست ورزى قانونمند آن مرحوم است. از قول آيت الله بروجردى نقل شده است كه نصايح مكرر او به محمدرضاشاه مبنى بر برخورد با فرقه بهائيت كارگر نمى افتاد تا روزى شاه به آيت الله مى­گويد چاره كار آن است كه به جاى اين نصيحت­هاى انفرادى جمعى از مومنان و مقلدان آيت الله نامه­اى به شاه بنويسند و از او خواستار برخورد قانونى با بهائيان شوند: «شاه گفت اين كار (مبارزه با بهائيان) از من ساخته نيست بايد شما كمك كنيد. گفتم من چه قدرتى دارم، قدرت در دست شما است گفت مردم را واداريد كه شكايت كنند و به من منعكس شود تا من مستندى براى جلوگيرى داشته باشم.» و سرانجام «حضيره القدس» (مركز بهائيان در تهران) به وسيله دولت ويران شد. اين در حالى است كه آيت الله بروجردى با ميليون­ها مقلد و هزاران هوادار خيابانى مى توانست شخصاً به چنين كارى دست زند.

آيت الله بروجردى بدون آنكه داعيه اصلاح طلبانه يا تجدد خواهانه داشته باشد عملاً مهم ترين آموزه تجدد سياسى يعنى استقلال نهاد دين از نهاد دولت و ادامه حيات سياسى دين به صورت نهادهاى مدنى و اجتماعى را اجرا مى كرد. اين در حالى است كه روشنفكران دينى دست كم تا ۴۰ سال پس از درگذشت آن فقيه اعظم به چنين انديشه­اى دست نيافته بودند. شيوه برخورد آن مرحوم با فدائيان اسلام و اخراج آنان از حوزه علميه قم در كنار اعتراض به حكومت در انحراف از انديشه دينى منظومه واحدى را تشكيل مى­دهد كه پس از آيت الله بروجردى كمتر تكرار شده است.

۲

آيت الله بروجردى در حوزه انديشه دينى نيز افزون بر عمل سياسى به اقداماتى دست زد كه بى گمان بايد اصلاح طلبى و نوگرايى نهفته در آن را فراتر از نحله­هاى موجود روشنفكرى دينى دانست. تلاش فقهى برخاسته از نظام فقه سنتى جعفرى و جواهرى براى تقريب مذاهب اسلامى و نزديكى اهل سنت و شيعه در شرايطى رخ مى داد كه برخى روحانيان مسلمان مجالسى در وهن خلفاى راشدين يا نفى اسلام اهل سنت برگزار مى­كردند و در مقام شيعيان غالى در بيان واقعيت­هاى تاريخى و مذهبى بى­انصافى مى كردند. آيت الله بروجردى اولين مرجع تقليد و فقيه عالى شيعى است كه توانست در پرتو اقتدار مركزى و مرجعيت عام خود با علماى اهل سنت ارتباط برقرار كند و زمينه به رسميت شناخته شدن فقه جعفرى را در دانشكده­هاى اهل سنت فراهم كند. دست كشيدن از ادعاى بطلان همه مذاهب اقدام بزرگى است كه تنها از مرجعى عام برمى­آيد كه خطر تكفير او وجود ندارد. در همين مكتب بود كه اولين گفت وگوهاى ميان مذاهب و اديان شكل گرفت و روح متساهل آيت الله بروجردى بنيانگذار مسجدهامبورگ شد و از دل آن علمايى مانند بهشتى، مجتهد شبسترى و سيدمحمد خاتمى برون آمدند. آيت­الله بروجردى همچنين در كنار پافشارى بر اصول مذهب از نهادسازى در سرزمين­هاى ديگر و گفت وگو با مذاهب و اديان پرهيز نداشت و ترجيح مى داد به جاى در دست گرفتن حكومت، با ساخت مدرسه و مسجد و بيمارستان چهره اى مدنى و اجتماعى از تشيع ارائه كند. مسجد بغداد و بيمارستان نجف دو يادگار آن مرحوم است. به جز اين اقدامات اصلاحى آيت الله بروجردى از نقد درونى برخى رفتارهاى مذهبى نيز پرهيز نمى كرد. در حالى كه فقهاى شيعه دسته­هاى سوگوارى را راز اقتدار خويش مى­دانند و ديندارى عوام را باعث رونق دين پژوهى خواص مى شمارند، آيت الله بروجردى اولين فقيه معاصر بود كه با انحراف در عزادارى­هاى امام حسين(ع) مبارزه كرد و آسيب رساندن مومنان به خود و ديگران را تقبيح كرد. از اشعار نادرست در مدح و سوگ ائمه انتقاد كرد و برخى شبيه خوانى­ها را رد كرد و گرچه در همان زمان جوابى درشت شنيد، اما از استنباط خود دست برنداشت و هرگز خرافه گرايى و تحجر در آيينهاى مذهبى را تائيد نكرد.

3

آيت الله بروجردى در كنار احتياط مرسوم خويش، از زمينه­هاى فراهم آمده در اثر پيشرفت وسايل ارتباط جمعى غافل نبود. اصلى ترين و مدنى­ترين عرصه­هاى مخالفت او با فرقه بهائيت از طريق گفتارهاى حجت الاسلام فلسفى در راديوى دولتى ايران صورت گرفت. در حالى كه برخى نوگرايان دينى رابطه ميان فلسفى و رژيم پهلوى را تقبيح مى­كردند و پس از انقلاب اسلامى با ميراث آيت الله بروجردى جنگيدند، اما بروجردى به خوبى مى­دانست چگونه از ابزارهاى مدرن استفاده كند. اولين نشريات حوزه­هاى علميه در دوره مرجعيت آيت الله بروجردى منتشر شد و براى اولين بار رساله­هاى عمليه به تقليد از آيت الله بروجردى به نام «توضيح المسائل» ناميده شدند. آيت الله بروجردى پس از تنظيم نظام جامع آموزشى در مدارس به واسطه حجت الاسلام فلسفى از محمدرضاشاه خواست درس «تعليمات دينى» را نيز در زمره آموزش­هاى دوره ابتدايى و متوسطه قرار دهد و بدين ترتيب به جاى ستيز با نظام آموزشى جديد كوشيد محتواى آن را به سوى انديشه دينى تغيير دهد. آيت الله بروجردى ظاهراً با تحصيل حوزويان در دانشگاه مخالف بود چرا كه آن را سبب كاهش تعداد طلاب حوزه­هاى علميه مى دانست و نيز با تدريس فلسفه در حوزه براى عامه طلاب مخالفت مى­كرد، اما براى اولين بار در حوزه علميه امتحان برقرار كرد، به آموزش زبان انگليسى در حوزه­هاى علميه پرداخت، و به ارزيابى سطح تحصيل طلاب پرداخت و از اين نظر پايه گذار نظم آموزشى جديد در حوزه­هاى علميه شد. نظام مالى حوزه نيز در عصر آيت الله بروجردى متحول شد. اين نظام مالى (كه براساس سهم امام طراحى شده بود) براى اولين بار در عصر مرجعيت آيت الله بروجردى در دفترى مشخص ثبت مى شد و محل سكونت و حدود وكالت فردى كه آن را ارائه كرده بود نوشته مى شد. عظمت كار مرحوم بروجردى در اين نظم آفرينى به گونه­اى است كه مرحوم مطهرى محيط حوزه را تا آن زمان اين گونه توصيف مى كند: «شعار قافله سالاران اين بود كه نظم در بى­نظمى و نقشه در بى­نقشگى و برنامه در بى­برنامگى است و رمز بقاى روحانيت را حساب و كتاب نداشتن و برنامه نداشتن مى دانند».

4
و سرانجام اخلاق سياسى و دينى آيت الله بروجردى چنان است كه مى­توان آن را به عنوان الگوى محافظه كارى مدرن نام برد. در كشور ما اشراف تحقير شده اند. آيت الله بروجردى نيز در ثروت به اشراف نسبى نمى­برد اما در شرف و اخلاق همچون مردى محتشم (و نه محتسب) رفتار مى كرد. بارها گفته بود كه در امورى كه نمى داند به چه پايانى ختم مى شود دخالت نمى­كند از همين رو بود كه در نهضت ملى هرگز دخالت نكرد و در نفى و اثبات آن سخنى نگفت. هرگز از تروريسم ولو ترور فردى چون احمد كسروى (كه بددين و بداخلاق در حق دين به نظر مى رسيد) حمايت نكرد. فتواى قتل كسى را صادر نكرد. دستور مصادره زمينى را نداد. از تحقير يا تخفيف افراد پرهيز مى كرد.

با محاسبه عقل وارد امور مى شد. ترجيح مى داد داورى درباره هر كارى را به پايان آن كار و نيز پس از سنجيدن عواقب آن موكول كند. سكوت خردمندانه را بر هياهوى نابخردانه ترجيح مى داد و احتياط را شرط عقل مى­دانست. راديكالى انقلابى يا ليبرالى آزادي­خواه نبود. اما محافظه كارى مرتجع نيز به حساب نمى­آمد و همچون سنت گرايان خردمند ديالكتيك كهنه و نو را درك مى كرد.

***

مرجعيت عام آيت الله بروجردى تجربه­اى بى­بديل از رابطه دين و تجدد بود كه پس از آن مرحوم به صورت­هاى ديگرى درآمد. دين ستيزى تكنوكرات­هاى عصر پهلوى به تجددستيزى روشنفكران راديكال سال­هاى بعد تبديل شد.

محمدرضا پهلوى كه با درگذشت آيت الله بروجردى عرصه مرجعيت را خالى ديد و تكثر بازگشته به آن را مترادف هرج و مرج شمرد چنان به قدرت مطلقه خود مغرور شد كه مطلقاً قدرت را از دست داد. با فروپاشى نظام اقتصادى سلطنت (در پى انقلاب سفيد و اصلاحات ارضى) و با درگذشت مرجع عام شيعه آيت الله بروجردى (كه نظام فرهنگى و اعتقادى جامعه فرو ريخت) در سال ۱۳۵۷ نوبت نظام سياسى و اجتماعى كشور بود كه واژگون شود. آيت الله بروجردى به درستى دريافته بود كه «احتياط و اقتدار» راز بقاى قدرت عام و مطلقه است، چه در حكومت چه در مرجعيت. آموزه­اى كه بى­توجهى به آن در عصر ناصرى به سقوط سلطنت مطلقه قاجاريه و در عصر پهلوى به سقوط سلطنت مطلقه پهلوى­ها منتهى شد. نهاد مرجعيت اما پس از درگذشت آيت الله بروجردى مسيرى متفاوت يافت:

از مرزهاى سنتى دين با دولت عبور كرد و از نهادى دينى به نهاد سياسى تبديل شد. گذار از مرجعيت عام به ولايت تام فقيه در عصر كسى رخ داد كه خود در تثبيت مرجعيت آيت الله بروجردى نقشى مهم داشت و او كسى نبود جز آيت الله امام سيدروح الله خمينى كه بيش از آنكه مرجعيت عام را احيا كند، ولايت فقيه را مستقر كرد.

مرجعيت عامه در فقه شيعه صورتى از تئورى دولت مطلقه است كه با ظهور شيخ مرتضى انصارى و مهم­تر از آن مرجعيت آيت الله العظمى بروجردى پديدار شد. اين مرجعيت دستگاه فقه را به مثابه قانون و نهاد حوزه را به مثابه منشاء مشروعيت حكومت قرار مى داد. مرجعيت عام بديل دينى دولت مطلقه در ايران بود كه در دو مقطع تاريخى (عصر ناصرى و عصر پهلوى دوم) به وجود آمد اما با دگرگونى ساختار سياسى ايران هر دو به صورتى جديد متحول شد كه به نام ولايت فقيه خوانده مى شود.

منابع:

1-      شيعه در تاريخ ايران، دكتر سيدرضا نيازمند، حكايت قلم نوين: ۱۳۸۳

2-      خاطرات زندگى آيت الله العظمى آقاى بروجردى، سيدمحمدحسين علوى طباطبايى، موسسه اطلاعات: ۱۳۴۱

3-      بحثى درباره مرجعيت و روحانيت، شركت سهامى انتشار: ۱۳۴۱

4-      چشم و چراغ حوزه، مجله حوزه، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم: ۱۳۷۱

5-      الگوى زعامت، محمدلك على آبادى،  انتشارات هنارس: ۱۳۸۴

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع: یادنامه شرق، ضمیمه رایگان روزنامه شرق ، تاریخ و اندیشه، شماره 12، ویژه آیت الله العظمی بروجردی قدس سره، فروردین، 85، صفحه 2،3.

 

تعداد امتیازات: (3) Article Rating
تعداد مشاهده خبر: (4604)
کد خبر: 322
  • مرجعیت عام و دولت مطلقه

RSS comment feed نظرات ارسال شده

هم اکنون هیچ نظری ارسال نشده است. شما می توانید اولین نظردهنده باشد.

ارسال نظر جدید

تنها کاربران ثبت نام کرده مجاز به ارسال نظر می باشند.